خرید بک لینک

معلم زبان من پسری بود هم سن و سال من. 30 سال داشت و ارشد یک رشته خفن در یک دانشگاه خوب کشور بود. قیافه اش چنگی به دل نمی زد. مثلا قدش از من کوتاهتر بود و اندکی تپل، عینک می زد و موهایش را رو به بالا شانه می کرد. رنگ پوستش تیره بود و از سن شناسنامه ایش بزرگتر می زد.

نمیدانم این چه مرضی است در من که بعد از صورت مرد، اولین جایی که می بینم دست هایش هست. نه اینکه دلم بخواهد یک جفت دست کرم زده و ناخن های مانیکور شده ببینم، منظورم اصلا این نیست . ولی خوش ندارم دست های تپل زنانه و یا دست های گنده کارگری و پوست خشکی داشته باشد. این یکی از اندک عادات خورده بورژوایی من است که نمی توانم از آن دست بکشم.

دست های این بشر متناسب با قدش کوچک و تپل بود ، حتی از دست های من هم کوچکتر. یک لحظه تجسم کنید این دست ها دست های سفید و اندکی کشیده من را به دست بگیرد، صحنه مضحکی می شود واقعا. شاید بخواهید به خاطر ظاهر بینیم من را سرزنش کنید . ولی من امتحانم را پس داده ام و شاسی چیزی نبود که چنگی به دل بزند. بنابراین این سلیقه کوچک خودخواهانه را حق خود می دانم. به علاوه تصمیم گرفته ام قدر خود را بدانم و از زیبایی خدادادی بهره ببرم و هر کسی را به غلامی نپذیرم.

اگر بپرسید این اعتماد به نفس از کجا می آید باید بگویم که از اوایل جوانی که توجه پسرها به من جلب میشد با من بود و بعدها در طول زندگی با شاسی به صورت نهفته و سرکوب شده در آمد و حالا دوباره در حال جوانه زدن است.

حالا یکی نیست به من بگوید به توچه؟ گیرم زشت یا زیبا، مگر از تو خواستگاری کرده بود؟

باید بگویم بعله، البته جریان خواستگاری در بین نبود ولی با توجه به سن و سالم در همان برخورد اول می فهمم که آیا کسی نظر سوء دارد یا خیر.

بماند که وقتی برای یک هفته به دوبی رفت و آی دی اس.کایپ من را مثلا برای بررسی وضعیت درسیم گرفت، چه حرفها که پشت چت به من گفت. اول از تحسین طرز لباس پوشیدن من شروع کرد و بعدا به آرزویش برای مسافرت رفتن با من حرف زد . در همین دو حرکت کیش و مات شد.

البته باید بگویم که طرز لباس پوشیدن من بسیار ساده است و ربطی به این دخترهای امروزی با ابروهای کلفت دو سانتی و موهای شنیون خیابانی دو طبقه ندارد. من مراعات رنگ ها را می کنم، سادگی و راحتی. همین

خلاصه کلام کلی با خودم تصمیمات خفن داشتم که وقتی برگشت و آمد سر کلاس محل سگ بهش نگذارم و اینطوری حالش را بگیرم و آن طوری خودم را بگیرم که نشد و کلی خیط شدم . چرا که دو روز بعد از آمدن اس ام اس داد که دیگر نمی بینمت و شنبه رهسپار آمریکا هستم . این وسط نگران باقیمانده پولی بودم که به او پرداخته بودم و کلی خودخوری می کردم که کصافط 30 تومن پول بی زبان مرا خورد که خوشبختانه یک روز صبح پیام داد و شماره کارت ازم گرفت و بدینگونه بود که دفتر این ماجرا بسته شد.

البته نگران جلسات باقیمانده نیستم چرا که راه افتاده ام و میدانم چه بخوانم و بخش ریاضیات را نیز تمام کرده ایم. بنابراین بود و نبودش چندان به حالم فرقی نمی کند.

تنها چیزی که از او به یادگار ماند اشتهای خوبش بود برای بلعیدن من با آن تیپ و قیافه اسکولش و تجسم او در میان دختران قد بلند آمریکایی با آن بلوز زرد و شلوار قهوه ایش است.

***

یکی از خوانندگان عزیزم از من درخواست کرده نظرم را در مورد ب.کارت ( که از این به بعد آن را کپک می نامم ) در آستانه سی سالگی بنویسم.

این درخواست را اجابت می کنم و پست بعدی را در این زمینه خواهم نوشت

شما هم فکرهایتان را بکنید و وقتی پست بعدی را زدم تبادل نظر کنید ( به خصوص آقایان )

برچسب: ماجرای تجربیات من با کشف حقیقت,ماجرای سفر من وخدا با دوچرخه, نویسنده: ایلیا محبی تاريخ: جمعه 19 شهريور 1395 ساعت: 18:07

صفحه بندی