خرید بک لینک

اولا که تشکر میکنم بابت مشارکت همگانی در پست قبلی و کامنت های مربوطه

ثانیا خواستم بگویم که سعی کردم به کامنت ها جواب ندهم به دو دلیل :

باز هم اولا به علت اینکه خواستم آزادی بیان باشد

و ثانیا مجدد بخاطر این که من نظرم را در پست گفته بودم و نیاز به تکرار مکررات نبود

البته یک دلیل مهم دیگر هم داشت و آن این بود که این هفته به شدت سرما خورده بودم و آنقدر وضعم خراب بود که منی که سال به سال قطره اشکی گوشه چشمم را خیس نمی کند به گریه کردن افتاده بودم. دلیل سرماخوردگی ام هم این بود که تبریز شهر سردسیری است و کل این تابستان را من منتظر بودم که آفتابی درست حسابی بتابد شاید به ایوان بروم و اندکی جلوی آفتاب دراز بکشم که سماق مکیدم و نشد، با این وضع تابستان شما تصور کنید اوایل پاییز را که بدون اینکه اجازه بدهد بوی شهریور را حس کنیم به یکباره سرما هجوم آورد و من هم مجبور بودم در را ببندم که میشا از اتاق بیرون نرود و مادر را اذیت نکند، اینگونه بود که اتاقم سردتر شد و من سرما خوردم.

وقتی سرما می خوری و داروهای مختلف خواب آور مصرف می کنی اصولا یک جوری می شوی. یک حالت شبیه مستی هست یا چه نمی دانم. مثلا دیروز موقع رانندگی بر خلاف عادت معمول چند جا را خلاف رفتم و عین خیالم هم نبود. کلا جسور تر و وحشی تر رانندگی می کردم. یا مثلا الان که می نویسم چشمهایم آلبالو و گیلاس می چیند و کاملا مطمئن نیستم که دارم چه بلغور می کنم. البته شاید این حالت برای نویسندگی خوب است و ضمیر ناخودآگاه آدمی به کار می افتد.

فکر کنم کار همین ضمیر نا خودآگاه بود و یا بوی شهریور و حال و هوای اول مهر که همواره یک سیکل تکراری در زندگیم داشته و آن این بوده که همواره در این حال و هوا بوده که من عاشق شده ام و یا رابطه ای را آغاز کرده ام که شب خواب دیدم پسری به نام وحید درکنارم است و گویا از همکلاسی های سابق علی رضا برادرم است ( چنین پسری موجود بود ولی علیرضا الان 37 سال دارد و من این پسر را اصلا ندیده ام و فقط اسمش را شنیده بودم و گاه گاهی در عکس ها به چشمم خورده بود ) و من بسیار عاشقانه و عارفانه بازوی ایشان را گرفته ام و سرم را به شانه اش تکیه داده ام و احساسم این است که ایشان هم مرا دوست دارند و احساس امنیت و عشق فوق العاده ای می کنم. اعتراف کنم که بسیار خواب شیرینی بود و همینجا از آقا وحید تشکر میکنم بخاطر شیرینی این خواب و از ایشان دعوت می کنم که باز هم تشریف بیاورند .

بعضی صحنه های ساده در زندگی هستند که هرگز از یاد آدم نمی روند و با برخی از بوها وهواها و یا آهنگ ها عجین می گردند . من هم دوتا از این صحنه ها دارم که هر وقت هوا شهریوری می شود به یادم می افتد. یکی از این ها روزی بود که رفتم و یک مداد فشاری زبرا به رنگ خاکستری و مقداری کاغذکاهی گرفتم و آمدم به خانه و شروع به نوشتن کردم ، فکر کنم چیزهایی برای آن مرد زندگیم نوشتم که قرار بود بیاید ( سال 84 بود ) که از قضا به مدت بسیار کوتاهی بعد آن با آریا آشنا شدم و ما بقی جریانات. یکی دیگر سال 86 بود که تازه قرار بود ارشد بخوانم و در حیاط شرکتی که کار می کردم نشسته بودم و در صفحه نت موبایلی که تازه خریده بودم داشتم یادداشت می کردم که آیا باز هم شانسی برای عاشق شدن دارم یا نه .

درست است که اگر آن زمان می دانستم تمام آن احساسات زیبا و خیال انگیز به داشتن شاسی نامی منتهی می شود یحتمل از زندگی سیر می شدم ولی به هر حال باز زمانی آن احساسات و امید ها زنده بود و همانطور که میدانید آدمی به امید زنده است. الان چه؟ حتی امیدی هم نیست .

البته کسی چه میداند شاید زندگی برعکس عمل کند و زندگی من را که الان امیدی ندارم به یک واحد معشوق خوش تیپ قابل اعتماد خوب مزین کند.

والله اعلم


برچسب: عشق شهریور ماهی,عشق ماه شهریور, نویسنده: ایلیا محبی تاريخ: جمعه 19 شهريور 1395 ساعت: 18:07

صفحه بندی