دو روز پیش بود که رفتم دانشگاه. در یک عملیات انتحاری کنکور دکترا ثبت نام کردم و خدا وکیلی با جدیت دارم می خوانم . در راستای همین تصمیم و برای ایجاد انگیزه تصمیم گرفتم بروم و استادم را ببینم . با یکی از دوستان دوره کارشناسی و ارشد هم قرار گذاشتم که دوست صمیمیم به شمار می رود و دلم هم برایش تنگ شده بود. از قضا این دختر گل شاگرد اول کلاس بود و ایشان هم میخواهد کنکور دکترا بدهد. ایشان هم چند سال قبل از شوهرش طلاق گرفت و دلیل آن خشونت بدنی و ضرب و شتم شدید بود.
ناگفته نماند با شوهرش در دانشگاه آشنا شده بود و شوهرش سه ماه بعد طلاق این زن گرفت و الان یک بچه هم دارد و در دانشگاه ما دانشجوی دوره دکترا هست .
قبل رفتن در تلفن بهش گفتم دوست ندارم دانشگاه بروم. دلیلش هم پرهیز از مواجه شدن با دانشجو ها بود که جریان جدایی من را برخی میدانند و برخی نه. ایشان هم دوست نداشت برود که مبادا با شوهر سابقش چشم در چشم شود.
ولی همین که ساعت موعود رسید و تیپ دانشگاهم را زدم و برای رفتن آماده شدم یک حس شور و شوق عجیبی مرا گرفت. انگار همان دختر 22 ساله بودم که داشتم می رفتم دانشگاه. جو دانشگاه و خاطرات چندین ساله ام و استادانم که انصافا هم من آن ها را دوست دارم و هم آن ها من را، احساس جوانی دوباره و قدرت بهم دست داد و خلاصه یک جوری شدم. دانشگاه که رفتم کلا حس خوب بود که سرازیر می شد به طرفم. دیدار با استاد خوبم که استاد مشاورم هم بود و همیشه من را حمایت و تشویق کرده است ، رفتن به جهاد دانشگاهی که مدتی آنجا کارمی کردم و جو فضولی دارد و البته هیچکدام از من چیزی نپرسیدند . این به علت رفتارهای خودم و ابهتم بود و سیاستی که دارم . خلاصه انقدر حالم خوب بود و احساس پیروزی می کردم که همه ش از ته دل می خندیدم . انشالله روی شما هم همیشه بخندد. یک آن فکر کردم چقدر خوب است که بدون وجود یک انگل، سبک و خوب زندگی کنی. یادتان هست که چطور شاسی مثل موریانه مرا از درون می جوید؟؟؟
این روزها قیافه ام هم بهتر و با نشاط تر شده و حتی وزنم ایده ال هست و درواقع همان قیافه دوران دانشجویی را دارم و خیلی هم قشنگ هستم . القصه این روزها به طور واقعی احساس می کنم که این سه سال و نیم کابوس وحشتناک تمام شده و من دوباره به زندگی برگشته ام.
قبلا فکر می کردم زندگی من از سال 88 تکه تکه شده و دیگه این برشی جدا از زندگی من است که مرا از آن روزهای شاد به دور کرده است. الان اینگونه می بینم که از سال 88 تا 91 یک خط تیره افتاده بین زندگیم و الان دوباره به روزهای خوب ماقبل 88 برگشته ام . این احساسات در تمامی لحظات پر کردن دفترچه ثبت نام دکترا و حتی این چند روزی که درس می خوانم با من است .
این از احساسات این روزهایم. و اما آن روز فکر می کردم که چرا من شما را با این حرفها ملول می کنم ؛ البته بیشتر این ها را می نویسم تا شاید به درد کسی بخورد و کسی مثل من یک روز فکر کند دنیا به آخر رسیده و میخواهد از ساختمان بلندی بپرد ولی بعدا ببیند که به طرز باورنکردنی بعد از گذشت زمانی مناسب و سعی و تلاش و با خود مهربان بودن یواش یواش همه چیز به حالت عادی بر می گردد. ولی خوب شاید برای خوانندگان عادی غیر مطلقه و یا غیر مشکل دار خواندن این ها ملال آور باشد و بگویند پسری عشقی چیزی در زندگیت هست یا نیست.
سیاست من این بوده که تا کنون ماجراهای عشقی خود را کمتر در وبلاگ مطرح کنم . ولی خوب بعد از این دوست دارم همان مقدار که تحلیل های خودم را از زندگی می نویسم به روزمره نویسی بپردازم که حوصله شما هم سر نرفته باشد.
در این مدت که جدا شده ام چندین اتفاق برای من افتاده است که یکی که میدانید روانی بود. یکی هم حاج آقای مذهبی بود که به واقع ماجرای خاصی نبود . غیر آن دوست پسری چیزی نداشته ام . در واقع پیشنهاداتی شده است ولی خوب اوایل که اصلا از جنس مذکر می ترسیدم و مثل جریان آن " عزیز " که میدانید، سعی می کردم احساساتم دورادور باشد. در واقع از جنگ و دعوا و تحقیر و سرکوب خیلی بدم می آمد ؛ دقیقا چیزهایی که در زندگی با شاسی تجربه کرده و از آنها زجر کشیده بودم . بنابراین از ایجاد هر گونه رابطه نزدیک و همدلانه فراری بودم . ولی خوب احساس می کنم دارد این مورد هم به پیوست موارد قبلی بهتر می شود و یواش یواش گاهگاهی دلم یک عشق و همدم و دوست می خواهد و فکر می کنم میشود که بدون جنگ و درگیری هم با کسی در ارتباط بود.
البته خوب من مطلقه هستم و حواسم هست که خیلی ها فقط برای روابط دیپلماتیک ( 3 ک 3 ) ممکن است سراغم بیایند و از این ها شدیدا بر حذر هستم . دلیلش این نیست که سنتی و یا مذهبی هستم و در نظرم روابط دیپلماتیک بد است نه، بلکه دوست دارم آموخته ها و تجربه ها و عقل و احساسم را به کمک بطلبم که یک رابطه درست و حسابی و خوب و مستحکم را تجربه کنم .
خواستگاران سنتی هم کماکان وجود دارند و اخیرا یکی بود که وکیل بود طرف و متولد 59 و گویا او هم نامزدی ناموفق داشته. درست است که قبلا خواستگار سنتی هم هر از گاهی قبول می کردم ولی نمیدانم چرا الان به شدت مخالف ازدواج سنتی هستم و فکر می کنم هر کس که مادر و یا خواهرش را نایب کرده برایش زن بگیرند ( و نه ازدواج کند بلکه زن بگیرد و بخرد ) حتما خیلی سنتی و منگول و دهن بین هست .
البته خواستگار سنتی اول را زیر سیبیلی در کردم و دوم را هم ولی اینیکی را بخاطر دل مادرم می خواهم ببینم و گفتم فقط و فقط بیرون و در کافی شاپ حاضرم ببینمش نه اینکه گل و شیرینی به دست اول مادرش بیایند و جلسه دوم عکس پرسنلی بیاورند و جلسه سوم عکس فتوشاپ شده و جلسه چهارم چشممان به دیدار ایشان مزین شود. و قبل از همه این چیزها گفتم که من نسبت به وکیل جماعت مقداری بد بینم ولی نمی گویم چرا چون ممکن است از خوانندگان وبلاگم وکیل باشند.
یک مورد هم هست پسرکی است متولد شصت و همکار دوستم است و از فیس بوک آشنا شدیم و یک بار حرفمان شد و من ایشان را آنفرند کردم ولی بعدا چند اخلاق دیدم ازش که خوشم آمد و دیروز همدیگر را بیرون دیدیم.
دیروز در تبریز برف باریده بود و من با ایشان رفتم بیرون و حتی و حتی از ماشین پیاده شدیم و پاتیناژ بازی عده ای ماشین را در شاهگلی تماشا کردیم . پسر خوب و خوش تیپی بود و مودب هم بود. این مسئله خواستگاری نیست و در واقع نمیدانم چه هست ولی تا الان که ازش خوشم آمده است و او هم از من . ببینیم چه پیش می آید.
هر چه که باشد تمام حواسم هست که اشتباهی نکنم و بی خود فردی را به هر عنوان وارد زندگیم نکنم که باقیمانده اعصابم را هم به فواک ندهم . اگر اینطور باشد تنهایی صد مرتبه شرف دارد.
میخواستم راجع به حسنا بانو دل قلوه زن دوم بنویسم که باشد برای بعد چون زیاد روده درازی کردم. دوستتان دارم و فعلا
*** دوستان خوبم اگر قالب خوبی متناسب با موضوعات وبلاگ من با بگ گراند سفید ( نه از آنها که سیاه هستند و فونت آدم سفید میشود) و رنگ های ملایم و آرامش بخش جایی دیدید لطفا معرفی کنید.