خرید بک لینک

با یکی دوبار زیر برف قدم می زنیم ، بار سوم در جمع چند دوست رفتارهایی نشان می دهد که خوشم نمی آید ، مثلا وقتی با دوست قدیمیم که چند سالی است به فرانسه رفته و رفیق فابریکم در کافه نشسته ایم و داریم حرف می زنیم اجازه می دهم به جمع ما ملحق شود ...

وقتی در جمع جدیدی وارد شده، وقتی هنوز به هم می گوییم شما ، وسیله ای را که روی میز است و گویی برای بازی و سرگرمی است بر میدارد و هی می پرسد این برای چیست؟ می گویم خودتان بخوانید توضیح دارد. هی
می پرسد و هی می پرسد . هی وسط حرفمان می پرد و زنگوله شکلی را که برای دکوراسیون روی میز گذاشته اند بر میدارد و می گوید چطور است این را تکان بدهم تا گارسون بیاید و بپرسم این وسیله به چه درد می خورد؟

نمی دانم می خواهد مزه پرانی و جلب توجه کند و یا کلا رفتارش این است .

نمی خواهم محکومش کنم و بگویم پسر بدی است. اتفاقا پسر بدی نیست . فقط فکر کنم اعتماد به نفس ندارد . شاید هم رفتارهای اجتماعیش را بلد نیست . شاید جذاب نیست ... نمی دانم...

خوشم نمی آید ...

و وقتی که خوشم نیاید هیچ نیرویی حتی عقل نمی تواند قانعم کند که خوشم بیاید...

****************************************************************************

این روزها در شهرما برف باریده . با دوستانم بیرون می رویم . زیر برف قدم می زنیم . چای می خوریم . کلاه های خوشگل سر می کنم و در فی.س بو.ق عکس می گذارم. معلمGRE که گویا بعدا متوجه شده از من خوشش می آمده فوری زیرش کامنت می گذارد که شبیه دختر های پاریسی شده ای!

...

این روزها بیشتر می خندم. به چیز های مسخره ... این روزها زندگی را آسان می گیرم ... زندگی بر من آسان می گیرد... این روزها درس می خوانم برای دکترا... وقت کم است و نمیدانم موفق شوم یا نه ... اما می خوانم ...

تجربه مطالعه برای کنکور مرا می برد به سال 85 که در کتابخانه درس می خواندم و همه جای کتاب را با های لایت خط خطی می کردم... به آن زمستانی که مثل الان سرد بود ... به دلم که الان گرم تر است ... به قیافه ام که باز جوان شده است ... و آن سه چهار سالی انگار که خواب و خیال و کابوس بدی بیش نبوده است ...

دیگر حتی قیافه شاسی به زور یادم می آید ...

کارهایی که کرده است را فراموش کرده ام ... این که چگونه و چطور شد که فلان زخم را بر روحم زد ... و مهمتر از همه زخم هایم دارند التیام می یابند ... آثار زیانبار دارند از بین می روند ... از خاکستر ها ققنوسی سر بر می آورد ... با کمال نا باوری...

من همانم که بودم ... و شاسی فقط پارازیتی بود ناجور بر زندگی من ...

دارد باورم می شود که تمام شد... تمام شد... شب رفت و سحر بردمید ...

*******************************************************************************

و آن یکی که نمی دانم کیست ، روی برف های نشسته بر ماشینم هپی فیس و قلب کشیده است !!!!!

برچسب: برفی, نویسنده: ایلیا محبی تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 17:50

صفحه بندی